کجایی: کجایم

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار میترسم
رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف ، سر بازار میترسم
همه گویند این جمعه بیا، اما درنگی کن
ازاینکه باز شود عاشورا تکرار میترسم
هزاران بار رفتم از درت ، شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ، ولی اینبار میترسم
طبیبم داده پیغامم ، بیا دارویت آمادست
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم
تمام عمر خود را ،نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این مکتب کنم انکار میترسم

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢
تگ ها :