کاش اینقدر دلت را نشکنم!

آن شب حال خوشی داشتم؛ سحرگاه وارد سرداب مقدس سامرا شدم... احساس می کردم پرده از مقابل

دیدگانم کنار رفته است...

از پله های سرداب پایین رفتم؛ و بالاخره به آرزویم رسیدم...

آری گوشه ی سرداب سجاده اش را پهن کرده بود و دستانش را بالا برده، قنوت گرفته بود...

دلم ریخت! خودش بود

زیر لب اینچنین زمزمه می کرد:

"ربنا شیعنتُا مِنّا... خدای من! شیعیان ما (اهل بیت) از ما هستند..."

"خُلِقوا مِن فاضِل طینَتُنا... از اضافه ی گِل ما خلق شده اند..."

"و عُجِنوا بِماءِ مَحبّتِنا... گِل آنها با آب محبت ما عجین شده است..."

در ادامه چینین فرمود:" خدای من! شیعیان من به اتکاء محبت من گناه می کنند...

به پشتوانه دوستی من خطا می کنند...

اما خداوندا! اینها شیعیان من هستند، در دلهایشان محبت مادرم زهرا قرار گرفته است...

خداوندا! از حسنات من بردار، از سیئات شیعیان من کم کن...

من دلم نمی آید شیعیانم در آتش بسوزند...

"داستان تشرف سیدبن طاووس به محضر امام زمان علیه السلام"


این تشرف چه پیامی برای ما دارد؟؟

آیا جز این است که مولای ما هر روز، هر شب و هر لحظه به یاد ماست؟!

در حالی که ما در زندگی مان آنقدر غرقه شده ایم که به هر کس و هر

چیزی  فکر میکنیم!جز مهدی فاطمه!

تا به کِی امام زمان باید به خاطر گناهان ما اشک بریزد و از خدا برایمان طلب

استغار کند؟!

آخر دل شکستن تا به کِی؟!!

** بیاییم کمی هم به یاد ولی نعمتمان باشیم...**

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

چه انتظار عجیبی!

تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت!!

نه کوششی...!!

نه وفایی...!!

فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...!!!

یی...!!!

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
تگ ها :